کد مطلب : ‌10273
گفت‌وگو با «احمد احمدی‌نژاد»، از اولین‌های شرکت ملی صنایع مس ایران

یک عمر با معدن و کارخانه

احمدی‌نژاد در این گفت‌وگو از روزهای تلخ و شیرین کار در صنعت مس کشور می‌گوید؛ از سال‌های ابتدایی صنعت مس تا سال‌هایی پس از انقلاب اسلامی سال 1357.

قسمت اول

«احمد احمدی‌نژاد»، ششمین کارمند شرکت ملی صنایع مس ایران است. مهندس جوانی که سرسختی و لجاجتش در روزهای ابتدایی شروع به کارش در شرکت مس هنوز هم بر سر زبان‌هاست؛ لجاجت او هر کار نشدنی را محقق می‌کرد. اما احمدی‌نژاد نه با این ویژگی که به دلیل هوش بالا، حافظه شگفت‌انگیز و اراده مثال زدنی‌اش معروف و مشهور شده است. هنوز هم اسم افرادی را که 25 سال پیش یکی، دو بار دیده است، به‌ یاد دارد. او در این گفت‌وگو از خودش، از خاطرات خوب و بدش و از روزهای سخت و شیرین سازندگی شرکت مس می‌گوید. از تولد، رشد و برخاستن کودکی به ‌نام شرکت ملی مس ایران تا مرد تنومد اقتصاد کنونی ایران زمین می‌گوید. زمانی که سخن از مس به زبان می‌آورد از همه چیز زندگی‌اش سخن می‌گوید؛ انگار که تاریخ زندگی او تاریخ مس شده است.

  • آقای احمدی‌نژاد در حال حاضر به چه کاری مشغول هستید؟

در سال 1371 با سمت مدیریت معدن سرچشمه بازنشسته شدم. در آن زمان آقای موذن‌زاده برای بازگشتم به مس با من صحبت کرد و اصرار داشت که بازگردم. گفت: «تو را نابجا بازنشسته کردند.» از طرفی آقای کلاهدوز هم که یکی از موسسان شرکت اولنگ بود موافق بازگرداندن من و رفتنم به اولنگ بود. آقای کلاهدوز و موذن‌زاده تقریبا در همه چیز با یکدیگر اختلاف داشتند جز سپردن اولنگ به من. یک روز با هر دو در معدن سرچشمه بودم و در مورد زهکشی معدن صحبت می‌کردیم. به آقای کلاهدوز گفتم: «به آقای موذن‌زاده بگو دست از سر ما بردارد.» کلاهدوز عنوان کرد که احمدی‌نژاد برنمی‌گردد و تقاضای او اداره اولنگ است. او ادامه داد: «آقای موذن‌زاده شما واگذار و مدیریت کنید. احمدی‌نژاد کارمند خوبی برای شما نخواهد بود، اما وقتی از او مدیریت بخواهید، بسیار مفید است.» ابتدا موذن‌زاده قبول نمی‌کرد و می‌گفت باید خودت برگردی ولی در ‌‌نهایت قبول کرد که از مس خارج شوم و مسئولیت اولنگ را بر عهده بگیرم.

  • شرکت اولنگ چگونه شروع به کار کرد؟

شرکت اولنگ ابتدا با سرمایه نزدیک به 18میلیون تومان در سال 1372 شروع به کار کرد. در آن زمان یک کمک 10میلیون تومانی هم از شرکت سرمایه‌گذاری به اولنگ تعلق گرفت. شرکت ‌سرمایه‌گذاری از سهم تمامی شرکت‌هایی که تشکیل ‌شده بود بالای 51 درصد سهام داشت. این اتفاق در اولنگ رخ نداد. در آن زمان اعتقادمان بر این بود که این شرکت باید دست بچه‌های معدن باشد و 51 درصد سهام را قبول نکردیم. از این لحاظ یک استثنا شدیم. این موضوع به مدیریت شرکت مس هم کشیده شده و مدیریت قبول کرد که بچه‌های معدن بالای 51درصد از سهام شرکت اولنگ را داشته باشند و سهم شرکت سرمایه‌گذاری به 40درصد کاهش یافت. برای شروع کار اولنگ سراغ کلاهدوز رفتم و تقاضای بولدوزر کردم. در آن زمان حتی بلدوزر هم برای خاک‌برداری نداشتیم. گفت: چقدر پول داری. گفتم: 27 میلیون تومان. گفت: اشکالی ندارد فعلا همین را بده و کار را شروع کن بقیه را بعدا پرداخت کن. آن زمان 27 میلیون تومان نصف قیمت یک بولدوزر می‌شد و در حقیقت شرکت اولنگ با نصف بولدوزر شروع به کار کرد. با توجه به اینکه بچه‌های معدن، بچه‌های متعصبی هستند و معدن را از خودشان می‌دانستند، شرکت اولنگ به موفقیت‌های چشمگیری نائل شد. وقتی شرکتی را از خودتان بدانید کارکرد و فعالیت‌ در آن متفاوت و صادقانه خواهد بود. توسعه و موفقیت اولنگ به جایی رسید که در سال 85 بزرگ‌ترین ناوگان باربری و بارگیری مس را که قرار بود خود شرکت صنایع مس در اختیار گیرد، اولنگ خرید. 20 تراک صد تنی و هفت شاول که در آن زمان کاری استثنایی بود.

  • مدتی کار را کنار گذاشتید و از اولنگ رفتید. درست است؟

17 سال بلاانقطاع مدیرعامل شرکت اولنگ بودم. شرکت اولنگ را با همکاری تمامی دوستان از صفر به بالا‌ترین درجه معدنکاری در دنیا ارتقا دادیم. اولنگ در همه جا هست؛ در میدوک، سونگون و سرچشمه در حال فعالیت هستیم. در سرچشمه بالای 50درصد را اولنگ به عهده گرفته است. فعالیت زیادی در این سال‌ها داشتم و در سال 86 مشکلات جسمانی پیدا کردم که مجبورم کرد به معنای واقعی بازنشسته شوم. چند سال فعالیتم را به‌شدت کاهش دادم. در این مدت اخبار خوبی نمی‌شنیدم. در آن سال‌ها ارتباطم با اولنگ قطع نشده بود زیرا بزرگ‌ترین سهامدار این شرکتم و در حقیقت زندگی من با اولنگ گره خورده است. نمی‌توانستم اولنگ را به حال خودش‌‌ رها کنم. بعد از مدتی دوباره بازگشتم و در دور جدید مدیریت هم جزو هیات‌مدیره موظف قرار گرفتم.

  • وضعیت کنونی شرکت اولنگ چگونه است؟

اولنگ دو شرکت زیرمجموعه دارد که به‌زودی به سه عدد خواهد رسید. یکی شرکت «پارس اولنگ» است که 84. 5درصد از سهام آن متعلق به اولنگ است. این شرکت وظیفه طراحی و مهندسی معدن را به عهده دارد. قسمتی از معدنکاری که همیشه مورد علاقه و ایده‌آل من برای کار در معدن است. شرکت اولنگ در کنار پارس اولنگ 60درصد از سهام شرکت چهارگنبد را نیز داراست. در حال حاضر مسئولیت چهارگنبد هم در اختیار بنده است.

  • به سال‌های ابتدای ورودتان به سرچشمه بازگردیم. اول اینکه در کجا به‌ دنیا آمدید و چه تحصیلاتی دارید؟

بچه محله سرآسیاب کرمان هستم. سرآسیاب محله شرق شهر کرمان است. متاسفانه در زندگی از هیچ چیز جز کار لذت نبردم. لذت آن زمان من هم درس خواند بود. آن‌قدر درس خواندم تا در دانشگاه تهران قبول شدم و رشته زمین‌شناسی را انتخاب کردم. بعد از تمام شدن تحصیل به سربازی رفتم و در اسفند سال 52 از سربازی فارغ شدم. در آن زمان ابدا دغدغه‌ای برای کار وجود نداشت و مطمئن بودم اگر از دانشگاه فارغ شوم خیلی زود شاغل خواهم شد. در سال52 به‌راحتی در شرکت نفت، سازمان انرژی هسته‌ای، سازمان زمین‌شناسی و ذوب‌آهن اصفهان استخدام می‌شدم. اما با توجه به کرمانی بودنم علاقه بسیار زیادی به سرچشمه و کار در آنجا داشتم. به همین خاطر همه آن موقعیت‌ها را برای سرچشمه کنار گذاشتم و به اینجا آمدم.

  • ورودتان به مس چگونه اتفاق افتاد؟

امتحان و مصاحبه دادم و در سال 1353 به عنوان ششمین مهندس ایرانی در سرچشمه استخدام شدم. شماره من 530360 بود؛ یعنی ششمین نفری که در خردادماه سال 1353 استخدام شده است.

  • یادتان هست پنج نفر قبلی چه کسانی بودند؟

اگر اشتباه نکنم یکی از آن‌ها آقای احیایی بود. دیگری روح‌الامین بود. آقایان علامه و قریشی هم بودند.

  • این چهار نفر است. پنجمین نفر مهندس آیت‌اللهی موسوی نبود؟

دقیقا. آقای آیت‌الهی موسوی جزو اولین نفرات استخدامی در شرکت مس بود.

  • اولین باری که به سرچشمه رفتید، چطور گذشت؟

صبح روز اول کاری به کرمان رفتم و آقای موسوی ماشینی در اختیارم گذاشت تا به سرچشمه بروم. در آن زمان جاده سرچشمه وحشتناک بود. جاده‌ای بسیار خراب و ناهموار. صبح حرکت کردم و بعدازظهر آن روز به سرچشمه رسیدم. خودم را به معدن معرفی کردم. بعد از اینکه وسایل شخصی را به من دادند، گفتند: «باید برای سکونت به رفسنجان بروی زیرا در سرچشمه جای خالی وجود ندارد.» تا سه ماه بعد از آن مسیر سرچشمه تا رفسنجان را هر روز می‌رفتم و می‌آمدم تا بالاخره در سرچشمه خانه‌ای به من تعلق گرفت. وقتی از آن جاده خاکی به خانه می‌رسیدی باید حتما حمام می‌کردی. به خاطر گرد و غبار چشمانمان باز نمی‌شد. روز دوم حضور در سرچشمه راس ساعت هفت صبح سر کار بودم. در قسمت مهندسی معدن مشغول کار شدم. در آن قسمت به گروه نقشه‌برداری ملحق شدم. در آنجا دو دیپلمه به نام‌های سلطانی و دوراندیش بودند. یک کارگر به نام محمدرضا بود و سرپرست هم مهندس امریکایی به‌نام «جیم روت» بود. زمان حرکت در روز اول، من و جیم روت در کابین جلوی ماشین و دیپلم‌ها پشت سر ما نشستند. اما کارگر در پشت ماشین نشست. به معدن که رسیدیم، جیم روت به دیپلم‌ها گفت دوربین را تنظیم کنید. کارگر رفت وسایل را بیاورد تا شروع کنیم که ناگهان جیم روت به او گفت: هی محمدرضا امروز، روز استراحت توست. مهندس جوان جای تو کار می‌کند. شوکه شدم. گفتم: یعنی چی. گفت: باید کارگری کنی. گفتم: من این کار را نمی‌کنم. او هم گفت: خوش آمدی. خداحافظ. به بقیه گفت: کار را انجام دهید تا مهندس جوان را از معدن اخراج کنم. با همین وضعیت به کنار ماشین رسیدیم، می‌خواستم سوار ماشین شوم که در را قفل کرد و گفت: زمانی که می‌آمدیم کارمند ما بودی و در جلوی ماشین می‌نشستی اما الان دیگر کارمند ما نیستی پس باید در پشت ماشین سوار شوی. گفتم: من با تو نمی‌آیم. حاضرم مسیر را پیاده تا معدن بروم اما پشت ماشین سوار نشوم. جوان و کله‌شق بودم. هر طور بود به دفتر رئیس مهندسی رسیدیم. در آن زمان رئیس مهندسی مرد باتجربه و فوق‌العاده‌ای به نام «دان گیل» اهل آریزونا بود. جزو معدود افراد نویسنده کتاب Surface Minning است. این کتاب مهم‌ترین کتاب معدنکاری دنیاست. او در سال 1964 این کتاب را نوشته بود. به معنای واقعی کلمه دانشمند بود. همیشه یک پیپ در دهان داشت و هر وقت حرف می‌زد، متوجه نمی‌شدیم دقیقا چه می‌گوید و باید بعضی از کلمات را حدس می‌زدی. وقتی رسیدیم پیش او، جیم روت ماجرا را برای او تعریف کرد،‌دان گیل خندید و گفت: «آقای روت ما در بسیاری از کشور‌ها این مشکل را داریم، اما این مهندس از میان چندین نفر انتخاب شده است بنابراین به این راحتی نمی‌توان او را اخراج کرد.»‌دان گیل رو به من کرد و گفت: آمدی اینجا که چه کار کنی؟ گفتم: من مهندس زمین‌شناسم و می‌خواهم کار کنم. گفت: اگر می‌خواهی فردا رئیس این کارگران بشوی باید کار آن‌ها را بهتر از خود آن‌ها بلد باشی وگرنه آنان تو را به عنوان رئیس خود نخواهند پذیرفت. اگر کار آن‌ها را بلد نباشی، چطور می‌توانی رئیس آن‌ها باشی؟ کمی فکر کردم و گفتم: حق با شماست. چه مقدار باید کارگری کنم؟ گفت: بین دو ساعت تا یک‌ ماه. تا زمانی که بهتر از این کارگر آن کار را یاد گرفتی. قبول کردم. وقتی خواستیم سوار ماشین شویم جیم روت گفت بیا جلو بشین تو دیگر کارمند ما هستی. خدا شاهد است که کمتر از دو ساعت آن کار را یاد گرفتم و شروع کردم یکی‌یکی مراحل را پشت سر بگذارم تا به جایگاه واقعی خود در مهندسی برسم. کار یاد گرفتن ایرانی‌ها در آن زمان بسیار ارزشمند بود. همه چیز را به ما یاد می‌دادند. حتی برای نامه‌نگاری هم آموزش داشتیم. هفته‌ای سه روز، روزی دو ساعت، نامه‌نگاری به زبان انگلیسی آموزش داده می‌شد.

  • در بخش مهندسی و طراحی باقی ماندید؟

در تیرماه سال 1354 آقای توکلی از تهران مرا خواست. در آن زمان توکلی مدیرعامل شرکت مس شده بود. به تهران آمدم و به شرکت مس رفتم. آن زمان شرکت مس پلاک شماره 5 بلوار کشاورز بود. حتی به‌خوبی یادم است که همسایه دفتر شرکت مس در بلوار کشاورز، شرکت «پان‌امریکن» بود. منشی دفتر آقای توکلی، خانم ثقط‌الاسلام بود. گفتم: می‌خواهم آقای توکلی را ببینم. گفت: نمی‌توانی. خیلی‌ها می‌خواهند آقای توکلی را ببینند اما نتوانسته‌اند. باید وقت قبلی داشته باشی. گفتم: ببین من نمی‌خواهم او را ببینم، اوست که با من کار دارد. شروع به جروبحث با منشی کردم. توکلی صدای ما را شنید و از دفتر بیرون آمد. مرا شناخت. گفت: اشکالی ندارد ایشان را می‌شناسم. توکلی چندین بار به سرچشمه آمده بود و به‌خوبی ایرانی‌ها را می‌شناخت و از آن‌ها حمایت می‌کرد. به من گفت: می‌دانی برای چه تو را خواستم. گفتم: خیر. گفت: آقای جیم روت مدت خدمتش در ایران تمام شده و از ایران رفته است. زمانی که می‌رفته، نامه‌ای گذاشته و در آن نوشته آقای احمدی‌نژاد می‌تواند جای من را بگیرد و از نظر او جانشینی تو به جای او بلامانع است و دیگر احتیاجی به وجود امریکایی در این پست نیست. توکلی سریعا پرسید: می‌توان جای جیم روت را بگیری؟ گفتم: بله. این در حالی بود که بیش از یک‌ سال و دو ماه از ورودم به مس نمی‌گذشت. توکلی پس این حرف من آقای میرمطهری و «وودبریج» را خواست. وودبریج در آن زمان مدیر امریکایی‌ها در معدن سرچشمه بود. هر دو آمدند. توکلی گفت: آقای وودبریج از امروز رئیس نقشه‌برداری سرچشمه آقای احمدی‌نژاد است. وودبریج به‌شدت واکنش نشان داد. گفت: امکان ندارد. احمدی‌نژاد بیشتر از یک‌ سال کار نکرده است البته پسر باهوشی است اما می‌دانید اگر این جوان اشتباه کند چه اتفاقی می‌افتد؟ توکلی گفت: چه؟ او گفت: معدن جابه‌جا می‌شود. توکلی پاسخ داد: معدن من جابه‌جا می‌شود. هر گناهی پیش آمد گردن من. از آن لحظه میرمطهری حکم انتصاب مرا زد. توکلی گفت: حقوقت چقدر است؟ من در آن زمان 4200 تومان می‌گرفتم. میرمطهری گفت: جیم روت 2100 دلار می‌گرفت. در آن زمان دلار هفت تومان بود. توکلی سریع گفت: آقای میرمطهری حقوق آقای احمدی‌نژاد را 14هزار و 600 تومان بزنید. یعنی دقیقا‌‌ همان حقوقی را به من دادند که به جیم روت می‌دادند. وقتی برگشتم و به بقیه گفتم حقوق من 14هزار تومان شده هیچ‌کس باور نمی‌کرد و می‌گفتند: دیوانه شده‌ای یا خواب دیده‌ای؟!

  • این حقوق در آن زمان خیلی زیاد بود.

بله، خیلی زیاد. من هنوز با مهندس توکلی در ارتباطم و خیلی یکدیگر را دوست داریم. توکلی مرا خیلی دوست داشت چون من اولین ایرانی بودم که شغل امریکایی را گرفتم. بعد از آن هم توکلی اعلام کرد که هر ایرانی که بتواند جای امریکایی‌ها را بگیرد‌‌ همان حقوقی را خواهد گرفت که آنان می‌گرفتند. موضوع جالب‌تر اینکه چند وقت پیش آقای توکلی را دیدم و با هم به سونگون رفتیم. خیلی وقت بود که دوست داشت به سونگون برود و این موضوع را چند بار به من ‌گفت. بنابراین با هم به سونگون رفتیم. در راه درد و دل می‌کردیم. ‌او گفت: بعد از اینکه مشکلاتی در صنعت مس برایش به وجود آمده از مس رفته است. ادامه داد: از من پرسیدند در زمان مدیرعاملی چقدر پول می‌گرفتی؟ گفته بود: نمی‌دانم چقدر حقوق می‌گرفتم. حسابی در بانک مرکزی در خیابان فردوسی دارم که حقوق من به آن ریخته می‌شود. زمانی که موقع جریمه راننده‌ها می‌شد از آن حساب پرداخت می‌کردم. چون طبق قوانین، شرکت‌ها نمی‌توانند جریمه راننده‌ها را بپردازند. وقتی حساب او را بازرسی می‌کنند می‌فهمند زمانی که وزیر نیرو بوده حقوقش 13هزار و 500 تومان بوده است. من با شنیدن این خبر وحشت کردم. گفتم: آقای توکلی مطمئن هستید که حقوق شما این بود؟ چون در آن زمان من که زیرمجموعه شما بودم حقوقم 14هزار و 600 تومان می‌گرفتم. چطور شما حقوقتان کمتر از من بوده است. توکلی به من گفت: حقوق تو تنها به این خاطر زیاد بود که یک ایرانی بودی و جای یک امریکایی را گرفته بودی. توکلی در آن زمان اصرار داشت که حقوق زیادی به کارمندان جایگزین امریکایی اختصاص یابد تا همه کارمندان تشویق شوند جای امریکایی‌ها را بگیرند.

  • با توجه به سخنان شما، مهندس توکلی باید به استقلال شرکت مس کمک زیادی کرده باشد؟

کار ارزشمندی که آقای توکلی در آن زمان انجام داد، آوردن یک ایرانی بود که در امریکا مدیریت یک معدن را به عهده داشت. مهندس «ایرج عظیمی» هم یکی از آن افرادی بود که به‌ حضور ایرانی‌ها در سرچشمه و صنعت مس اهمیت می‌داد. او در امریکا معدن «پیما» را اداره می‌کرد و جای دان گیل را گرفت. با آمدن عظیمی وضعیت ما هم در معدن سرچشمه بسیار خوب شد. ایرانی‌ها جایگاه ویژه‌ای پیدا کرده بودند. در آن زمان من و مهندس عظیمی در تمامی جلسات معدن شرکت می‌کردیم.

  • چه اقدامات مشترکی با مهندس عظیمی به انجام رساندید؟

در سال 1356 برای نقشه‌برداری معدن آهک به اکبرآباد رفتم. در عین‌ حالی که نقشه‌برداری می‌کردم طرح استخراج معدن را هم تهیه کردم. طرح را به آقای عظیمی دادم. ابتدا امریکایی‌ها قبول نمی‌کردند اما بعد از مدتی روی طرح کار کردند و بعد شگفت‌زده گفتند: «طرح بسیار خوبی است.» امریکایی‌ها تعجب کرده بودند که چگونه فردی مانند من که طراح نیست توانسته چنین طرحی را تهیه کند. طرح مورد قبول واقع شد. هنوز هم طرح‌های استخراجی معدن مس سرچشمه با امضای احمدی‌نژاد وجود دارد. همزمان با این اتفاقات یک فرد لهستانی که در پست رئیس بخش طراحی سرچشمه کار می‌کرد، بازنشسته شده و قرار بود به امریکا باز گردد. دقیقا نمی‌دانم در جنگ جهانی دوم چه کار کرده بود که وزیر امورخارجه آن زمان امریکا اسم خودش را روی او گذاشته بود. نام او «والت فاستر دالاس» بود اما برخلاف نامش که کاملا امریکایی است فردی لهستانی بود. همزمان با این موضوع من به بخش طراحی معدن ‌رفتم و این دیگر شغل بسیار بالایی بود. خیلی بالا‌تر از آنچه فکر می‌کردم.

  • یعنی عملا وارد طراحی معدن ‌شده بودید؟

بله، طراحی شغل بسیار حساسی بود. همین امروز هم در معادن، طراح معدن نقطه ارزشی بسیار بالایی دارد. طبیعتا وقتی حکم آمد، خوشحال بودم و روزهای خوبی را می‌گذراندم. آن روز‌ها نظم عجیبی در بخش مهندسی حکمفرما بود تا حدی که روزنامه‌ای که هر روز برای ما آورده می‌شد و روی میز قرار می‌گرفت، غیرممکن بود تا ساعت چهار خوانده شود. همه موظف بودند بعد از ساعت کاری روزنامه‌ها را مطالعه کنند. همه چیز بر اساس نظم و انضباط باور‌نکردنی پیش رفت. روز آخر در بخش نقشه‌برداری برای من جشن برپا شد. ساعت سه همه دور میز جمع شدند و مجلسی گرفتند که به اصطلاح با من خداحافظی کنند. خیلی خوشحال بودم و همه بچه‌ها هم همین‌طور. ساعت چهار بود، روزنامه را برداشتم تا آن را بخوانم که ناگهان آقای عظیمی با حالت خشنی مرا خطاب کرد و سرم فریاد کشید به اتاق من بیا. با عظیمی خیلی راحت بودم و او را به‌خوبی می‌شناختم. تعجب کردم چه شده که او این‌طور با من حرف می‌زند. وارد اتاق شدم و احوالپرسی کردم. دیدم شروع کرد به داد زدن. تا توانست مرا توبیخ کرد. عظیمی گفت: اگر برای تو کاری کردم فقط به این خاطر بود که لیاقتش را داری و باهوشی مگر نه با این کاری که کردی حقش نبود این شغل را بگیری. گفتم: چرا آقای عظیمی؟ خود شما طرح معدن را خوب تشخیص دادید و من را معرفی کردید. گفت: حرف من طرح تو نیست. تو یک اشتباه بزرگ کردی و من از این گناه تو چشم‌پوشی کردم. آن گناه این بود که تو هیچ کسی را جای خودت جایگزین نکردی و این گناهی است نابخشودنی. او ادامه داد: امروز که تو می‌روی و باید من به جای تو یک امریکایی را بیاورم. خیلی ناراحت شدم. این حرف تا عمر دارم با من همراه خواهد بود که همیشه برای خودم یک جانشین آموزش دهم. بعد از آن موضوع در هر جایی که خدمت کردم فردی را برای جانشینی آموزش دادم و این موضوع را هیچ‌گاه فراموش نکردم.

  • جالب است که آقای توکلی به این اندازه به دنبال ایرانی کردن فضای سرچشمه بوده است. این موضوع چه پیامدهای بلندمدتی داشت؟

اگر ایرانی کردن سرچشمه از‌‌ همان ابتدا توسط افرادی چون توکلی دنبال ‌نمی‌شد، امکان نداشت بتوانیم پس از انقلاب، سرچشمه را راه‌اندازی کنیم.

  • به انقلاب اشاره کردید، آن روز‌ها چطور بود؟

عصر یک روز سرد بهمن‌ماه بود و باران شدیدی می‌آمد. به خانه رفتم و دوش ‌گرفتم. همسرم به من گفت که یکی از کارکنان امریکایی با تو کار دارد. به در خانه رفتم و دیدم «بِلِندی» آمده است. گفت: ما داریم می‌رویم. خودش اهل آفریقای جنوبی بود. تعجب کردم. ادامه داد: امشب با اتوبوس به بندرعباس می‌رویم و از آنجا به امریکا برمی‌گردیم. لوازم را هم بسته و آماده‌ایم. او کلیدهای اتاق‌ها، وسایل و تمامی انبار‌ها را برایم آورده بود.

  • شما در آن زمان بالا‌ترین سمت را در معدن داشتید؟

خیر. در مهندسی معدن بالا‌ترین سمت را داشتم.

  • پس چرا کلید‌ها را به بالا‌ترین سمت تحویل نداد؟

در آن زمان عظیمی سمتش بالا‌تر بود. ایرانی‌ها در آن زمان بسیاری از پست‌های حساس را گرفته بودند. آقای ابوالحسنی تعمیرگاه بود و در عملیات آقای ملکی و شوهر خواهرش مرحوم حسین تبدیلی فعالیت می‌کردند. به هر صورت در آن زمان کلیدهای تمام دفا‌تر را به من داد و گفت در هر یک از کمد‌ها چیست و در ‌‌نهایت گفت: باید من را تا خانه‌ام برسانی چون‌ که سوئیچ ماشینم را هم به تو تحویل می‌دهم. حس مسئولیت‌پذیری بِلِندی بسیار بالا بود.

  • بعد از رفتن امریکایی‌ها چه اتفاقی افتاد؟

بعد از رفتن امریکایی‌ها دنبال این بودیم که وسایل را جمع‌آوری کنیم تا از آن‌ها چیزی کم و کسر نشود. جالب است بدانید که پنج نفر از کارکنان حتی در روز 22 بهمن هم سرکار بودند. چون مسئولیت بسیار سنگینی داشتیم.

  • اعتصابات در چه حدی بود؟

همیشه اعتصاب بود. منتها مسئولیت بزرگی داشتیم. از آنجایی که شرکت‌های امریکایی تمام کارخانه را به شکل «کاست‌پلاست» می‌ساختند یعنی اینکه وسایل بسیار زیادی در کارخانه به صورت نو و دست نخورده وجود داشت، می‌بایست تمامی آن‌ها را جمع‌آوری می‌کردیم و در جای مناسبی قرار می‌دادیم. تصمیم بر این شد که 15 روز تعطیل کنیم و تمامی وسایلی را که در مجتمع پراکنده بود، جمع‌آوری کنیم. فقط سه کامیونت دوربین نقشه‌برداری جمع‌آوری کردیم. تا روز 22 بهمن هم به خاطر جمع‌آوری این وسایل سر کار بودیم. مجوز ورود و خروج وسایل هم در اختیار تنها سه نفر بود که یکی از آن‌ها من بودم. بدون اجازه ما هم هیچ‌ کس حق رفتن به سر کار را نداشت. در آن روز‌ها بین بچه‌ها گشتیم و یک عده آدم‌های مناسب پیدا کردیم تا شبانه‌روز وسایل را جمع کنیم. آن‌قدر وسیله روی زمین بود که تمامی انبار‌ها پر شدند. تقریبا کار تمام شده بود که خبر پیروزی انقلاب آمد. در حال رفتن به خانه، همسایه فریاد زد: تمام شد. انقلاب شد. رادیو را روشن کردم و دیدم ترانه معروف «از خون جوانان وطن لاله دمیده» را پخش می‌کند. به خاطر تلاش این بچه‌ها و پشتکار آن‌ها بود که اجازه ندادیم وسیله‌ای از سرچشمه تاراج شود. حتی وسایل امریکایی‌ها به آن‌ها بازگردانده شد. ما به عنوان یک ایرانی و مسلمان مسئولیت داشتیم. نمی‌توانستیم اموال آن‌ها را برداریم. مسئولیت ما در آن زمان نگهداری و بازگرداندن وسایل مجموعه سرچشمه و در کنار آن وسایل مربوط به افرادی چون امریکایی‌ها بود که بی‌سرپرست‌‌ رها شده بود.

  • چه زمانی کار در سرچشمه دوباره آغاز شد؟

در آن روز‌ها کارگر‌ها معمولا بیکار نشسته بودند و در کارگاه‌های مختلف مشغول گشت‌زنی بودند. به همین دلیل برای آن‌ها کار ‌ساختیم. یکسری را برای سروسامان دادن به انبار اسقاط بزرگ سرچشمه فرستادیم. عده‌ای را برای نگهداری از معدن بسیج کردیم و به همین ترتیب.

احمد علیرضازاده
1
یکشنبه 15 فروردین ماه 1395 ساعت 22:51
بسیار عالی بود .تجدید خاطره شد
نام‌ :
ایمیل :
نمایش داده نمی‌شود
متن :
 
عضویت در خبرنامه
نام‌ و نام‌خانوادگی:
ایمیل :
مس پرستلگرام
به نظر شما سایت عصر‌مس‌آنلاین بهتر است بیشتر به چه مطالبی بپردازد؟